هر کسی نارو بزنه این روزا مرده میدونه
پدر بزرگ چند سال پیش یادش نیست
تو زورخونه صدای فریادش نیست
شیرین قصه دیگه تلخ تلخه
این همه صخره یکی فرهادش نیست
هیچکی نگاشو به صدام ندوخته
یه شپره تو شعله ها نسوخته
خفاشا دل سپرده اند به خورشید
ترانه ساز ترانشو فروخته
دنیای وارونرو باش رودخونه ها تشنشونه
قوت پهلوونامون به تیزیه دشنشونه
دنیای وارونرو باش..
عصر فراموشی خاطراته
ترانه خون معجزه تو صداته
دنیای وارونرو زیر و رو کن
این دل ویرون شده پا به پاته
ببین ببین ساعت قصه خوابه
کلاغ رو قلس ته چاه عقابه
برگ کتاب قصمون سیاهه
عمر غزل اندازه ی حبابه
دنیای وارونرو باش رودخونه ها تشنشونه
قوت پهلوونامون به تیزیه دشنشونه
دنیای وارونرو باش...
بر من ز غمت به تاب و تب می گذرد
تو خفته به استراحت و بی تو مرا
تا صبح ندانی که چه شب می گذرد.
عشق است.
باز این ترانه ها را عشق است
رخش سرخ بادها را عشق است
عشق درگیر غروب درد است.
باز هم طلوع ما را عشق است.
آی از خانه ی زخم و گریه
غربت بغض گشا را عشق است
آی از آب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است
اهل بی مرزترین دریا باش
آی اهل همه جا را عشق است.
از غزل باختگان می ترسم
شعرهای بی هوا را عشق است
ای قشنگ سازها،آوازها
روزهای بی عزا را عشق است.
به لوح یک دوست و هزار اسم...
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف ، درمتن ادراک یک کوچه ، تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم
آن وقت ، میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ ، چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره ، در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصلضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی ، در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه ، دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد ...
یکی از دوستانم از مسافرت اومده بود با هم قرار گذاشتیم دوتایی بریم استخر.همه ی کارها شد و رفتیم،توی جکوزی نشستیم اتفاقا خیلی وقت هم بود درست حسابی حرف نزده بودیم گفتیم بریم اونجا بشینیم و صحبت کنیم.خیلی خلوت بود اینکارا کردیم اما امان از بیماری که روح آدما به درد می کشونه.پیرمردی با موهای سفید صورت تراشیده اندامی کوچک و چهره ای زیبا دست و پایی که استخونهاش قابل شمارش بود خوش برخورد و دوست داشتنی بالا نشسته بود و پای راستش را گذاشته بود تو آب داغ و با دستش و نگاهش پاش را ماساژ می داد.پدر بزرگ من هم به خاطر پا دردش دکتر همین تجویز را براش کرده بود.رفتیم نشستیم کنارش و سلام کردیم،سلام جوونا قدر جوونیتون را بدونین جوابش بود.شیرین و دلنشین.
یکم که گذشت شلوغ تر شد اما ما گرم صحبت بودیم و به اطراف توجه زیادی نداشتیم که دوستم با آرنج بهم زد به نشانه اونجا را نگاه کن.اون لحظه صحبتم را قطع کردم دیدم پسری هیکلی که هم سن و سال خودمون بود برای تفریح با دوستاش از آب داغ روی بدن پیرمرد که بالا دراز کشیده بود و از اون زاویه چیزی نمی دید می ریخت و می خندید و دوستانش همراهیش می کردند..آب خیلی داغ بود پیر مرد پا شد رفت.
فکر کرد آب به خاطر حضور بقیه ریخته به تنش..اون پسر نگاه به من و دوستم کرد و با خنده ای که بیانگر دوستی و تفریح و مشارکت ما هم بودبه ما گفت: عجب آدمیه فکر کرده چی معجزه می شه همین حالا خوب می شه.پاشو بی خیال بابا و همچنان لبخند می زد و بقیه هم با این حرف می خندیدند.
من سکوت کردم اما دوستم بدون خنده و جدی گفت : عجب نیست از معمولیهاشه.نگاه کن و خوب ببین عاقبتت را.فکر نکن همیشه اینقدر جوونی و دست و پات برای آزار مردم کار میده کور خوندی..روزی میاد که دیگران به تو بخندن این کارت همیشه یادت بمونه.روزی میشه که تو را یکی آزار بده حالا بخند تا لذت ببری..
همه ساکت شدن.همون پسر که لبخندش زهر شد به لبش سکوت کرد همچنین دوستانش همه ی کسانی که اونجا به دوستم زل زده بودن و مبهوت که بدون آشنایی چرا اینطوری حرف زده با اون پسر،دوستم آروم همونطور نشسته بود سر جاش من گفتم الان دعوا می شه اما پسر بیرون رفت..وقتی برگشت دوستم پرسید نبودش؟ رفته بود؟ مثل اینکه نتونستی معذرت بخوای..بهش گفت بخند که لذت ببری شاید که دوستانت هم بخندند..اما پسر باز هم چیزی نگفت.دوستم گفت آینده را ببین.اون پسر باز هم چیزی نگفت..
گل داره پر پر می زنه،از غنچه هاش دل می کنه
چه بی گناه چه بی پناه،چه بی هوا چه بی صدا
غنچه می میره ای خدا،دلم می گیره ای خدا
برای اون که عاشقه،خاک وطن مقدسه
غریب قصه ها شده خدا به دادش برسه
خدا به دادش می رسه.
توی خاکش گل اسیره،نذارین غنچه بمیره
اشک و خون بسه نذارین دل آسمون بگیره
باورش سخته یه آدم توی خونشم اسیره
غربت خاک خودی را خدا از گلا بگیره
باغ بلور در خطره،درخت ساده می شکنه
گل داره پر پر می زنه،از غنچه هاش دل می کنه.
و سلام بر تو ای دوست که برایم نوشتی چرا نمی نویسی؟
راستش چند وقتیست صحبتی دارم اما دستانم به قلم نمی رود و ننوشتن را صلاح می دانم.
می نویسم.می نوسیم نا گفته ها را و به تصویر می کشم نا نوشته ها را.
خبرهایی دور برای من نزدیک است.برای من.
تا ایمانم نام و نان برايم نياورد
قوتم بخش!
تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم....